در همان صبحی که انسان ها به دنیا آمدند
شانه ای لرزید، باران ها به دنیا آمدند
توی گلدان زمین انسان گلی دلتنگ بود
گل تبسم کرد ، گلدان ها به دنیا آمدند
گیسویی آشفت، اندوه غریبان تازه شد
شانه ای خم شد، پریشان ها به دنیا آمدند
بعد باران آمد و دنبال زلف ما دوید
بال وا کردیم، توفان ها به دنیا آمدند
حسرتی خشکید، باغ فطرتی بیدار شد
حیرتی گل کرد، عرفان ها به دنیا آمدند
دیده وا کردیم دیدیم آسمان در چشم ماست
چشم را بستیم مژگان ها به دنیا آمدند
پیش تر از ما و من اویی به نام عشق بود
این و آن مردند تا " آن" ها به دنیا آمدند
کفر و عصیان بر مدار خشم و شهوت می تنید
با دعای عشق، ایمان ها به دنیا آمدند
آدمی در غار تنهایی به دوری فکر کرد
دور دوری بود دوران ها به دنیا آمدند
خانه ها دلتنگی حواست، پشت کوچه ها
آدمی گم شد، خیابان ها به دنیا آمدند
من به دنبال کسی می گردم از روز نخست
از همان صبحی که انسان ها به دنیا آمدند
شاعر :علیرضا قزوه

سلام به همه دوستان خوبم
دلم حسابی واستون تنگ شده بود
فکرکنم همتون بدونید که ما مسافرت بودیم
اول رفتیم سمت یاسوج : سی سخت و آبشار یاسوج و چله گاه رو هم سری زدیم
همه ش خوب بود یعنی طبیعت زیبایی داشت اما خب مثل همه جاهای دیگه ای که انسانها واردش می شند ،تمیز نبود
اما قشنگ بود
آرامگاه حافظ و سعدی هم رفتیم
تو شیراز یه سر رفتیم پارک آزادی شنیده بودیم که پارک خوبیه
شهربازی اونجا یه وسیله بازی داشت به اسم گردباد
من که سوار نشدم اصلا همین که چشمم بهش افتاد قلبم به طپش افتد تازه داییم واسم بلیط خریده بود و می خواست مجبورم کنه حتما سوار بشم
وای ،فکر کنم اگه سوار شده بودم حتما مرده بودم
تنها جایی که حسابی از دیدینش لذت بردم تخت جمشید بود
باید اعتراف کنم با وجود اینکه فقط خرابه هایی از اون همه ابهت و جلال باقی مونده بود اما وقتی اونجا بودم از ته دل احساس غرور می کردم
حالا همه اینا رو بی خیال
بذارید از تجربه مرگم بگم
همون اوایل سفرمون بود تو جاده های پر پیچ و خم به سمت یاسوج ،همه چیز داشت خوب پیش می رفت
که یه دفعه سر یه پیچ چرخ عقب ماشینمون رفت تو خاکی کنترل ماشین از دست بابام خارج و شد و ....
یه دفعه دیدم ماشینمون داره وسط جاده دور خودش می چرخه
انگاری اصلا خیال وایسادن نداشت
فقط خدا بهمون رحم کرد که جایی این اتفاق افتاد که اون طرف جاده پرتگاه نبود و ماشین ما به سنگهای کنار جاده گیر کرد وگرنه الان ما رفته یودیم اون دنیا
هیچ وقت اون لحظه رو فراموش نمی کنم
از هیچ کس هیچ صدایی در نمی اومد همه تو ماشین سکوت کرده بودند
من که فقط منتظر بودم ماشین چند تا معلق هم بزنه
جالبه وقتی هم که وایساد هیچکی از ماشین پایین نمی اومد همه مون تو شک بودیم
اصلا هیچ کس حرفم نمی زد فقط یکی دو دقیقه بعدش بود که یه دفعه خواهر کوچکم زد زیر گریه
ماشینی که از روبرومون می یومد گفت که ماشینتون پنج شش باری،دور خودش چرخید (فکر کنم اون بیشتر از ما ترسیده بود)
نمی دونم چرا اون لحظه من نترسیدم یا شاید هم اصلا فرصت ترسیدن پیدا نکردم
فقط می دونم موبایلمو سفت گرفته بودم که از دستم نیفته
خلاصه حادثه ترسناکی بود اما مسافرت خوبی داشتیم
جای همه شما عزیزان خالی
....................
فقط یک ماه دیگه از تابستون مونده من یه عالمه کار نیمه تموم دارم
شاید منم یه مدتی وبلاگمو آپ نکنم خیلی کارا هست که باید انجام بدم
اولین کاری که باید بکنم یه فکری به حال اتاقم بکنم از وقتی از مسافرت برگشتم هیچ کدوم از وسیله هامو جمع نکم اتاقم شده عین بازار شام
البته به وبلاگای همه تون سر می زنم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 0:7 توسط طوطیا
|