مادر.... ودیگر هیچ

تقدیم به بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) و همه ی مادران عالم

 

به زمین تا که رسیدی همه جا زیبا شد

هرچه گل بود شکفت و دل باران وا شد

هر فرشته به تو یک نام بهشتی می داد

آسمان دید که مجموعه ی آن “زهرا” شد

گفت آهسته که خورشید بتابد همه جا

این چنین نام تو اعلام به یک دنیا شد

رسمشان بود عرب ها که به گُل پشت کنند

رحمت آمدنت مژده ی”اعطینا” شد

یک شب آویخته شد چادرت از عرش خدا

عطر رویایی آن قسمت مریم ها شد

عشق هنگام نمازت به تماشا آمد

“وندرین دایره، سرگشته ی پابرجا” شد

روز میلاد شما بود و دلم خواست، غزل

عرض تبریک قشنگی بشود، آیا شد؟

نوروز

سلام به همه دوستان عزیزم

امیدوارم حال همه تون خوب باشه 

خیلی وقت بود که به ویلاگم سری نزده  بود باید بگم حسابی دلم واسه اینجا و برای شما عزیزان تنگ شده بود

فکر کنم همه تون خوب می دونید که به چه دلیل سرم شلوغ بوده و نتونستم بیام 

بله دیگه بنده هم به جرگه متاهلین پیوستم و الی آخر ...


پیشاپیش عیدتون مبارک 

موقع سال تحویل من را هم دعا کنیم ،حتما دعا کنید یادتون نره ها

 فعلا یا علی


شهريار
نوبهار آمد و چون عهد بتان توبه شکست
فصل گل دامن ساقي نتوان داد ز دست
کاسه و کوزه تقوا که نمودند درست
ديدم آن کاسه به سنگ آمدو آن کوزه شکست
باز از طرف چمن ناله بلبل برخاست
عاشقان بي مي و معشوق نخواهند نشست
مژدگاني که دگر باره گل از گلبن رست
بلبل سوخته خرمن ز غم هجران رست
سرخ گل خنده زد و ابر به کهسار گريست
لاله بگرفت قدح، بلبل عاشق شد مست
دلرباتر ز رخت در دمني گل ندميد


چهل روز...

 آمدم اما چه تنها آمدم
از مصیبت سوی غم ها آمدم

در پس خود شام ویران دیده ام                             روی نی قاری قرآن دیده ام
ساقی لب تشنه گریان دیده ام                            یا اخا از پیش سرها آمدم

ای برادر پرسی از موی سپید                            و از خمیده قامت زینب چو بید
شام و کوفه کینه ها از ما شدید                                 از میان سنگ اعدا آمدم

من سپر بهر تن طفلان شدم                                هر نفس آلام محزونان شدم
دست بسته راهی میدان شدم                                 بعد رزمی پر ز غوغا آمدم

ظالمی رخسار دختت را کبود...                          کانچنان، پیدای تاریکی ربود
نور مادر التیام و چاره بود                                        بعد دیدار دو زهرا آمدم

شب عاشقان بی دل

شب یلداتون مبارک


...........................

یه داستان تکراری

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه
میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها
میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه
بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که
میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره
خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش
… هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید
..دیگه سردش نبود !
پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه
فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت
کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش
شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر
جان …مادر جان !
پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن  لبخندی زد و بهش گفت
اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال
و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما
من مستحقم مادر من … مستحق دعای خیر …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون
بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش
جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :
پیر شی ننه …. پیر شی ! الهی خیر بیبینی این شب چله مادر

دو تا سوال

سلام به همه شما دوستان خوبم

این دفعه با دو تا سوال اومدم که هر دوتاش خیلی ذهنمو مشغول کرده

دوست دارم شما هم به این دو تاسوال جواب بدین

سوال اول

در طول یک روز چند ساعت از اینترنت استفاده می کنید

بیشتر چه کارایی تو اینترنت انجام می دین؟

چند ساعت از کامپیوترتون استفاده می کنید ؟و برای چه کارایی مثل بازی و فیلم دیدن و انجام کارای کامپیتری و خلاصه هر کاری که انجام می دین بنویسد

دوستان دقت کنید استفاده از اینترنت و کامپیوترو از هم جدا کنید چون خیلیا هستن که با موبایلشون از اینترنت استفاده می کنند

سوال دوم


 

پدر و مادرتون شما را با چه کسی تو فامیل دور یا نزدیک مقایسه می کند ؟؟؟مثلا با دختر خاله تون با پسرعمه تون

با دختر همسایه و....

موقعمقایسه کردن چی بهتون می گن؟؟؟

بعدشم بگین از این مقایسه راضی هستین یا نه؟؟؟؟

خودتون ، خودتونو با کی توی فامیل مقایسه می کنین؟؟؟

یک روز زندگی !

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز ،تنها دو روز ِ  خط نخورده باقی مانده بود

پریشان شد ، اشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزها بیشتری از خدا بگیرد

داد زد ، بد و بیراه گفت و خدا سکوت کرد ...

جیغ زد و جار جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد ...

اسمان و زمین را به هم ریخت،خدا سکوت کرد ...

کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد

دلش گرفت ، گریست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت :

                        عزیزم ، اما یک

روز دیگر هم رفت

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی

تنها یک روز دیگر باقیست ،بیا لااقل این یک روز را زندگی کن

لا به لای هق هقش گفت :

اما با یک روز ... چکار میتوان کرد ؟

خدا گفت :

       ان کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته است 

                 و ان که امروزش را در نمیابد هزار سال هم به کارش نمی اید

انگاه خدا سهم یک روز را در دستانش ریخت و گفت :

      حالا برو و یک روز زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید

میترسید حرکت کند میترسید راه برود می ترسید زندگی از لابه لای انگشتانش بریزد...

قدری ایستاد بعد با خودش گفت:

وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد .بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم

ان وقت شروع به دویدن کرد

    زندگی را به سر و رویش پاشید

زندگی را نوشید

 و زندگی را بویید

چنان به وجد امد که دید میتواند تا ته دنیا بدود        

      میتواند بال بزند

            میتواند پا روی خورشید بگذارد

                میتواند ...

در ان روز اسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید    

    روی چمن خوابید

 کفش دوزکی را تماشا کرد

سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به انهایی که او را نمیشناختند سلام کرد

و برای انها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

     او در همان یک روز اشتی کرد

   خندید

    سبک شد

      لذت برد

        سرشار شد

           بخشید

              عاشق شد

                 عبور کرد

                 و تمام شد

            او در همان یک روز زندگی کرد...

فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"
زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است.

امروز را از دست ندهيم، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟؟

نامه ای به خدا

سلام به همه

بی مقدمه دلم می خواد الان که اومدی اینجا دست به قلم بشی یا به عبارتی دست به صفحه کلید بشی و یه نامه واسه خدا بنویسی

 یعنی هر چه دل تنگت می خواهد واسه خدا بنویس و اون قسمتایی هم که فکر می کنی می شه واسه بقیه گذاشت تو قسمت نظرات بنویس اگه همه شم بنویسی که چه بهتر!

به ادامه مطلب هم سری بزن


 

ادامه نوشته

به یاد سردار جنگل

این پستو مخصوص کوچک جنگلی بزرگ مرد تاریخ ایران نوشتم

چیز زیادی ازش نمی دونم دانسته هام خلاصه می شه به دو تا سریالی که ازش تو تلویزیون دیدم و مطالبی که تو اینترنت ازش خوندم

ولی نوشتن این پستو به عنوان یک ایرانی وظیفه خودم می دونم

اول از همه ترانه بسیار زیبای گیلکی سردار جنگل

چقد جنگلَ خوسی، ملت و َسی، خسته نُبُستی، می‌جان جانانا٬ تَرا گَمَه ميرزا کوچک خانا
**چقدر در جنگل می‌خوابی به خاطر مردم؟ خسته نشوی ای جان جانانم، با تو‌ام، میرزا کوچک خان!**

خدا دانه که من، نتانم خفتن، از ترس دشمن، می دل آويزانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
**خدا می‌داند که از ترس دشمن خواب نمی‌توانم، دل آویزان و نگرانم، با توام، میرزا کوچک خان!**

چِر ِه زوتر نايی، تندتر نايی، تنها بنايی، گيلان ويرانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
**چرا زودتر نمی‌آیی؟ تندتر نمی‌آیی؟ گیلان ویران را تنها گذاشته‌ای، با توام میرزا کوچک خان!**

بيا ای روح روان، تی‌ريشا ‌قربان، بهم نوانان، تی کاس چومانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
**بیا ای روح و روانم، قربان ریشت، آن چشمان روشن را روی هم نگذار، با توام میرزا کوچک خان!**

اَمه رشتی جَغَلان، ايسيم تی‌ فرمان، کُنيم اَمه جان، تی پا جير قربانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
**ما بچه‌های رشت، به فرمان تو ایم، جانمان را به پایت قربان می‌کنیم، با توام میرزا کوچک خان!**

 

از اینجا می تونید این ترانه رو دانلودکنید

اینم سایت خوبیه خیلی چیزا در مورد میرزا کوچک خان جنگلی نوشته

تو این وبلاگم می تونید یه نماهنگ زیبا از این سریال دانلود کنید

اینم یه قسمت از دیالوگای سریال کوچک جنگلی

 

شما همتون مردان رشید این ولایت هستید

مرد باید بتونه عقاید خودشو به صراحت ابراز بکنه

در میون شما هستند کسانی که با ادامه عقب نشینی مخالف هستن

بعضی از شما در اثر بیماری و ضعف بدنی توان ادامه راه رو ندارین

براداران من

از شما خواهش می کنم هر کس خیال داره از جمع ما جدا بشه همین جا بی هیچ ملاحظه ای اعلام کنه

**و همه یکی یکی بلند می شند برای جدا شدن**

اون روزی که ما هم قسم شدیم و زدیم به کوه و جنگل

وضع ما از این بدتر بود

اون روز اسلحه ما فقط عقیده و ایمان بود و دست افزارمون داس و تبر و تفنگ حسن موسی

خیلی از کسایی که اون روزا همه هستی خودشون رو در طبق اخلاص گذاشتن و به جنگل اومدن امروز در جمع ما نیستند

چهره اون شهدا که چهره عزیزترین عزیزانمونه همیشه جلوی چشم ماست خیلی هاشون حتی گور ندارن

اونا در این راه از ما پیشی گرفتن و...

 به مقصد رسیدند

من و امثال من دنباله روی اونا هستیم

ما با دولت وثوق الدوله جنگ داریم

با نوکرای انگلیس

با همه اجنبی پرورده هاجنگ داریم

ما دردوطن داریم

درد دین داریم

ما از این راه برنمی گردیم و دست از استقامت بر نمی داریم

کمترین توقعی که از شما داریم اینه که اسلحه تون رو همراه نبرید یا اگر می برید حفظش کنید و تحویل اجنبی  و نوکر اجنبی ندید

از اسرار ما ، عده ما خط سیر ما هیچ اطلاع به دشمن ندید

پولی که برای ما باقی مونده بین شما تقسیم می شه برای خرج راه

من برای سلامت مردان رشیدی مثل شما دعا می کنم

خداوند سایه شما رو از زن و بچه هاتون کم نکنه

خدا دست ظلمه و کفار رو از این مملکت قطع کنه

خط خون

درختان را دوست مي‌دارم

 

كه به احترام تو قيام كرده‌اند


و آب را كه مهر مادر توست ،

خون تو شرف را سرخگون كرده است :

شفق، آينه دار نجابتت ، و فلق محرابي ،

كه تو در آن نماز صبح شهادت گزارده‌اي

در فكر آن گودالم كه خون تو را مكيده است

هيچ گودالي چنين رفيع نديده بودم

در حضيض هم مي‌توان عزيز بود

از گودال بپرس !

شمشيري كه بر گلوي تو آمد

هر چيز و همه چيز را در كائنات

به دو پاره كرد : هرچه در سوي تو، حسيني شد

و ديگر سو، يزيدي

اينك ماييم و سنگها

ماييم و آبها

درختان، كوهساران، جويباران، بيشه زاران

كه برخي يزيدي

وگرنه حسيني‌اند

خوني كه از گلوي تو تراويد

همه چيز و هر چيز را در كائنات به دو پاره كرد در رنگ !

اينك هر چيز : يا سرخ است

يا حسيني نيست !

آه، اي مرگ تو معيار !


مرت چنان زندگي را به سخره گرفت

و آن را بي قدر كرد

كه مردني چنان ،

غبطة بزرگ زندگاني شد !

خونت يا خونبهايت حقيقت

در يك تراز ايستاد

و عزمت، ضامن دوام جهان شد

- كه جهان با دروغ مي‌پاشد-

و خون تو، امضاي «راستي» ست

تو را بايد در راستي ديد

و در گياه ، هنگامي كه مي‌رويد

در آب ، وقتي مي‌نوشاند
در سنگ ، چون ايستادگي‌ست
در شمشير ، آن زمان كه مي‌شكافد
و در شير ، كه مي خروشد ؛
در شفق كه گلگون است
در فلق كه خندة خون است
در خواستن برخاستن ؛
تو را بايد در شقايق ديد
در گل بوييد
تو را بايد از خورشيد خواست
در سحر جست
از شب شكوفاند
با بذر پاشاند
با باد پاشيد
در خوشه ها چيد
تو را بايد تنها در خدا ديد .

هركس، هرگاه، دست خويش
از گريبان حقيقت بيرون آورد
خون تو از سرانگشتانش تراواست
ابديت، آينه‌اي‌ست
پيش روي قامت رساي تو در عزم
آفتاب، لايق نيست
وگرنه مي‌گفتم
جرقة نگاه توست

تو تنهاتر از شجاعت
در گوشة روشن وجدان تاريخ
ايستاده‌اي
به پاسداري از حقيقت
و صداقت
شيرين‌ترين لبخند
بر لبان ارادة توست
چندان تناوري و بلند
كه به هنگام تماشا
كلاه از سر كودك عقل مي‌افتد

بر تالابي از خون خويش
در گذرگه تاريخ، ايستاده‌اي با جامي از فرهنگ
و بشريت رهگذار را مي‌آشاماني
ـ هركس را كه تشنة شهادت است ـ

نام تو، خواب را برهم مي‌زند
آب را طوفان مي‌كند
كلامت، قانون است
خرد، در مصاف عزم تو، جنون
تنها واژة تو خون است، خون
اي خداگون!
مرگ در پنجة تو
زبون‌تر از مگسي‌ست
كه كودكان به شيطنت در مشت مي‌گيرند
و يزيد، بهانه‌اي ،
دستمال كثيفي
كه خلط ستم را در آن تف كردند
و در زبالة تاريخ افكندند
يزيد كلمه نبود
دروغ بود
زالويي درشت
كه اكسيژن هوا را مي مكيد
مخَنثي كه تهمتِ مردي بود
بوزينه‌اي با گناهي درشت :
«
سرقت نام انسان»
و سلام بر تو
كه مظلومتريني
نه از آن جهت كه عطشانت شهيد كردند
بل از اين رو كه دشمنت اين است

مرگ سرخت
تنها نه نام يزيد را شكست
و كلمة ستم را بي سيرت كرد
كه فوج كلام را نيز در هم مي‌شكند
هيچ كلام بشري نيست
كه در مصاف تو نشكند اي شيرشكن !
خون تو بر كلمه فزون است
خون تو در بستري از آنسوي كلام
فراسوي تاريخ
بيرون از راستاي زمان
مي‌گذرد
خون تو در متن خدا جاري‌ست


يا ذبيح الله
تو اسماعيل گزيدة خدايي
و رؤياي به حقيقت پيوستة ابراهيم
كربلا ميقات توست
محرم ميعاد عشق
و تو نخستين كس
كه ايام حج را
به چهل روز كشاندي و أتمَمْناها بِعَشْرْ
آه ،
در حسرت فهم اين نكته خواهم سوخت
كه حج نيمه تمام را
در اِستِلام حجر وانهادي
و در كربلا
با بوسه بر خنجر، تمام كردي

مرگ تو ،
مبدأ تاريخ عشق
آغاز رنگ سرخ
معيار زندگي‌ست .
خط با خون تو آغاز مي‌شود :
از آن زمان كه تو ايستادي دين، را افتاد
و چون فرو افتادي
حق برخاست
و «راستي» درست شد
و از روانة خون تو
بنياد ستم سست شد
در پاييز مرگ تو
بهاري جاودانه زاييد
گياه روييد
درخت باليد
و هيچ شاخه نيست
كه شكوفه اي سرخ ندارد
و اگر ندارد
شاخه نيست
هيزمي‌ست ناروا بر درخت مانده ! .
تو، راز مرگ را گشودي
كدام گره، با ناخن عزم تو وا نشد ؟
شرف، به دنبال تو لابه‌كنان مي‌دود
تو، فراتر از حميتي
نمازي، نيتي
يگانه‌اي، وحدتي
آه اي سبز !
اي سبز سرخ !
اي شريفتر از پاكي
نجيب تر از هر خاكي
اي شيرينِ سخت
اي سخت شيرين !
بازوي حديد !
شاهين ميزان !
مفهوم كتاب، معناي قرآن !
نگاهت سلسلة تفاسير ؛
گامهايت وزنة خاگ
و پشتوانة افلاك
كجاي خدا در تو جاري‌ست

 

كز لبانت آيه مي‌تراود ؟
عجبا !
عجبا از تو، عجبا !
حيراني مرا با تو پاياني نيست
چگونه با انگشتانه‌اي
از كلمات
اقيانوسي را مي‌توان پيمانه كرد ؟

بگذار بگريم
خون تو در اشك ما تداوم يافت
و اشك ما، صيقل گرفت
شمشير شد
و در چشمخانة ستم نشست .
تو قرآن سرخي
«
خونْ آيه» هاي دلاوريت را
بر پوست كشيدة صحرا نوشتي
و نوشتارها
مزرعه‌اي شد
با خوشه هاي سرخ
و جهان يك مزرعه شد
با خوشه، خوشه، خون
و هر ساقه :
دستي و داسي و شمشيري

و ريشة ستم را وجين كرد
و اينك
و هماره
مزرعه سرخ است .

يا ثار الله
آن باغ مينوي
كه تو در صحراي تفته كاشتي
با ميوه هاي سرخ
با نهرهاي جاري خوناب
با بوته هاي سرخ شهادت
وان سروهاي سبز دلاور ؛
باغي‌ست كه بايد با چشم عشق ديد
اكبر را
صنوبر را
بوفضايل را
و نخلهاي سرخ كامل را .

حر، مشخص نيست
فضيلتي‌ست ،
از توشه بار كاروان مهر جدا مانده
آنسوي رودِ پيوستن
و كلام و نگاه تو
پلي‌ست

 

كه آدمي را به خويش باز مي‌گرداند
و اما دامنت :
جمجمه هاي عاريه را
در حسرت پناه يافتن
مشتعل مي‌كند ؛
از غبطة سر گلگون حر
كر بر دامن توست

اي قتيل !
بعد از تو
«
خوبي» سرخ است
و گرية سوك

خنجر
و غمت توشة سفر
به ناكجا آباد
و ردّ خونت
راهي
كه راست به خانة خدا مي‌رود...

تو از قبيلة خوني
و ما از تبار جنون
خون تو در شن فروشد
و از سنگ جوشيد
اي باغ بينش
ستم، دشمني زيباتر از تو ندارد
و مظلوم، ياوري آشناتر از تو

تو كلاس فشردة تاريخي
كربلاي تو ،
مصاف نيست
منظومة بزرگ هستي‌ست ،
طواف است

پايان سخن
پايان من است
تو انتها نداري


....

علی موسوی گرمارودی

مثل آیینة در خاک مکدر شده ای

ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان

مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آمادة رفتن شده بود
بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود لبش سوخته بود
«مست می آمد و رخسار بر افروخته بود»

روح او از همه دل کنده،به او دل بسته
بر تنش دست یدالله حمایل بسته

بی خود از خود،به خدا با دل وجان می آمد
«زیر شمشیر غمش رقص کنان می آمد»

آمد آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جملة در پوست نگنجیدن را

بی امان دور خدا مرد جوان می چرخید
زیر پایش همة کون و مکان می چرخید

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد
رفت از  میسره از میمنه بیرون آمد

آن طرف محو تماشای علی،حضرت ماه
گفت: لا حول و لا قُوَّه الا بالله

مست از کام پدر،زادة لیلا،مجنون
به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

مست از کام پدر، زادة لیلا،سرمست
«پیرهن چاک و غزل خوان و صُراحی در دست»

آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت خدا واژه  به وجد آمده است

رفتی از خویش، که از خویش به وحدت برسی
پسرم،چند قدم مانده به بعثت برسی

نفس نیزه و شمشیر وسپر بند آمد
به تماشای نبرد تو خداوند آمد

با همان حکم که قرآن خدا جان من است
آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
«دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست»

آه آیینه در آیینه عجیب تصویری
داری از دست خودت جام بلا می گیری

زخم ها با تو چه کردند؟ جوان تر شده ای
به خدا بیش تر از بیش پیمبر شده ای

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

غرق خون هستی و برخاسته آه از بابا
آه،لب واکن و انگور بخواه از بابا

گوش کن!خواهرم از سمت حرم می آید
با فغان پسرم وا پسرم می آید

باز  هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی این بار چرا دست به پهلو داری؟

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟

مثل آیینة در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده؟ یا تو مکرر شده ای؟

من تو را در همه کرب وبلا  می بینم
هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباً اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای بر خیزی

مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم؟
باید انگار تو را بین عبا بگذارم

باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم...

 

شاعر :سیّد حمیدرضا برقعی

عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد

عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد

اشک هر صبح به دیدار تو بر می خیزد

ای مسافر به گلاب نگهم خواهم شست
گرد و خاکی که ز رخسار تو بر می خیزد

مگر ای دشت عطش نوش گناهی داری
کاسمان نیز به انکار تو بر می خیزد

تو به پا خیز و بخواه از دل من بر خیزد
حتم دارم که به اصرار تو بر می خیزد

شعر می خوانم و یک دشت غم و آهن و آه
از گلوی تر نیزار تو بر می خیزد

مگر آن دست چه بخشید به آغوش فرات
که از ان بوی علمدار تو بر می خیزد

پاس می دارمت ای باغ که هر روز بهار
به تماشای سپیدار تو بر می خیزد

ای که یک قافله خورشید به خون آغشته
بامداد از لب دیوار تو بر می خیزد

کیستم من که به تکرار غمت بنشینم
عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد
 
سعید بیابانکی

بهای معجزه

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.


پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد.

سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.

قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.

بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد و گفت چه میخواهی؟

دخترک جواب داد برادرم خیلی مریض است می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدراست؟

دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟

دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریض است و بابام پول ندارد و این تمام پول من است. من ازکجا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟

دخترک پولهارا کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت من میخوام برادر و والدینت را ببینم .

فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشه ، آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت :هزینه عمل 5 دلار می شد که قبلا پرداخت شده است.

بعد از نیمه شب

سلام به همه دوستان خوبم

البته با توجه به اینه الان ساعات ۲ بامداده باید بگم بامدادتون به خیر

امشب واسه من از اون شبای عجیب و غریبه که ظاهرا باید تا خود صبح پای این کامپوتر زبون نفهم بشینم و همه انرژیمو بذارم تا این بدافزار ا خدا بی خبر بی پدر و مادرو از روی سیستمم حذف کنم

می بینی تو رو خدا!

شانس که ندارم بعد یه هفته بدبختی وقتی اومدم بشینم سر این سیستم دیدم که بله!

سیستم محترم طاقت دوری ما رو نداشته و به دلیل نبود ما در این یه هفته مبتلا به یه ویورس عجیب و غریب شده

حالا بذارین از اون یه هفته بیچارگیم بگم

شنبه هفته قبل آقاجون و مادرم به خوبی و خوشی از مکه برگشتن

این یه قسمتش خیلی خوب بود موقع استقبالم همه چی عالی بود و همه مون از دیدن دوباره آقاجون و مادرم حسابی خوشحال بودیم

اما ...

همه چیز از اشبش شروع شد

وقتی که مجبور شدیم هر سه شبی که مهمونی می دن واسه اومدن حاجیها تقریبا از ۲۰۰ نفر پذیرایی کنیم

آخ که چشمتون روز بد نبینه

من یکی اصلا فکر نمی کردم اینقدر این کار سخت باشه

یعنی به عمرم اینقدر خسته نشده بودم

تازه من همون روز دوم سرمام خوردم و روزی سه چارتا کدوئین می خوردم تا بتونم رو پام وایسم

 واقعا سه روز سختی بود که البته از ما به روز چهارم هم کشیدو تا خود جمعه از ساعت ۹ صبح تایک بعد نصف شب خونه آقاجونم بودیم

عجب رسم سختی

به همین بهونه گفتم شاید بهتر باشه شما هم از این رسم ورسومات سخت و عجیب و غریب خانواده و فامیل یا شهرتون بگید

خوب دیگه همین جا باید تمومش کنم

دعا کنید بتونم از شر این بدافزار لعنتی خلاص بشم وگرنه مجبورم ویندوزمو عوض کنم این یعنی شروع همه چیز از صفر...

شب بخیر

من خدا را دارم...

سلام به همه دوستان خوبم

اول ا ز همه از تمام دوستایی که اومدند و نسبت به اون شعر قشنگ پست قبلیم اینقدر واکنش نشون دادند ممنونم

تو رو خدا اینقدر شرمنده م نکنید من نمی دونم چطوری باید این همه احساسات رو پاسخگو باشم

ولی خداییش شعرم مشکلی داشت

 من که خیلی دوستش داشتم

خب بریم سرموضوع امروز

راستش نمی دونم چی باید بنویسم از شنبه تا حالا دارم فکر می کنم ولی نمی تونم افکارمو جمع و جور کنم

حالا فعلا چند تا سوال می پرسم و منتظر جواباتون هستم

اول : تا حالا شده کسی به شما قول انجام کاری رو بده و بعدش انجام نده و یا بدتر از این کلا بزنه زیر حرفش

منظورم اینکه تا حالا گیر آدم های به شدت بد قول افتادین ؟

خودتون چی؟ به قول و قرارتون عمل می کنید ؟ به عهدهاتون وفادار هستین؟

دوم: تا حالا استرس و اضطراب رو با همه وجودتون احساس کردید

مثل اون لحظه ای  قلبتون اونقدر تند می زنه که صدای طپشش رو می شنوید ،انگار که می خواد از سینه تون در بیاد ،بعد یه لرزش خفیف توی دستاهاتون حس می کنید ،احساس می کنید که پاهاتون مال خودتون نیست و انگاری که یه چیزی تو سرتون سنگینی می کنه ،دلتون می خواین که چشمهاتون رو ببندید و بخوابید اما حتی نمی تونید بشینید ،البته در چنین مواقعی احتمالا خیلیا سراغ یخچال هم می رند و خالیش می کنند!

خب سوالم چی بود ؟!؟!

آهان این حسی که واستون گفتم تا حالا سراغتون اومده ،چه وقت ؟ با کی ؟ و چیکار کردین که بتونید این حس رو شاید بتونین کنترل کنید؟

و سوم:

اگه یه روز یه نفر دقیقا عین خودتون هم از لحاظ چهره و هم از نظر اخلاقی سر راهتون قرار بگیره و به شما بگه که : من تو هستم ! با اون شخص چیکار می کنید ؟

منظورم از اون شخص همزادتونه !

نمی دونم چرا فکر می کنم این سوال آخر تکراریه !بچه هایی که حافظه شون خوب کار می کنه من قبلا این سوالو تو وبلاگم نپرسیدم!؟؟!!؟

 خب منم طبق قانون جو زدگی و تقلید از دوستان  این بار سه تا سوال پرسیدم

ببینم شما چندتاشو جواب می دین من منتظرم !

 

 

 

 

 

 

 

 





من خدارا دارم

كوله بارم بر دوش، سفري مي بايد

سفري تا ته تنهايي محض

هر كجا لرزيدي از سفر ترسيدي

فقط آهسته بگو

من خدا را دارم.

 

 

عشق سوزان است

عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم

هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم

دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله نور
گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم

نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم

سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم

قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم

گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم

ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم

میزبان عشق است و وای از عشق! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله الرحمن الرحیم

مهدی جهاندار

عصبانی !

سلام به همه دوستان خوبم

خوبین که انشاءالله

بی مقدمه می رم سر سوال این هفته


تا حالا عصبانی که شدین ؟

مثلا در این حد!

نگید نه که باور نمی کنم

حالا بیان و مثل یه بچه خوب و راستگو واسم بنویسید

 







چه وقتایی بیشتر عصبانی می شین؟؟؟

چه چیزایی بیشتر شما رو عصبانی می کنه ؟؟؟ مثلا قبض برق ، صدای یه آدم که دلتون می خواد سر به تنش نباشه ، صدای کشیده شدن گچ روی تخته و غیره

چه کسایی بیشتر شما رو عصبانی می کنه ؟؟؟ دخترخاله تون ، دختر همسایه بغلی ، پسر عموتون ، نمی دونم دیگه اسم هر کی بیشتر شما رو عصبانی می کنه بنویسید

و

بلدین چه طوری عصبانی نشین؟؟؟

و آخرین باری که عصبانی شدین کی بوده ؟؟؟

و یک سوال دیگه که الان چند روزیه ذهنمو مشغول کرده:

حتما همتون می دونین که تیم ایران جلوی کره برد

دیگه اگه از یه بچه یک ساله هم بپرسی ایران با کره چی کار کرد

می گه 10 نفره کره را با یه گل برد !

آقا دستشونم درد نکنه همین طور پاشونم درد نکنه

دمشون گرم که کره را بردند

ولی مگه به این فوتبالیستا حقوق نمی دند که خوب بازی می کنند ؟!؟!خب پس خوب بازی کردن وظیفشون بوده

حالا دیگه چرا  یه پاداش 20 میلیون تومنی هم قراره بهشون بدن

این پاداشه ذهن منو مشغول کرده

اول اینکه چرا این پاداشو می دند؟

دوم اینکه به تیمهای ملی دیگه کشورمونم وقتی یه تیم قدرتمند مثل کره رو می برن اینطوری پاداش می دند؟

حالا که پاداش 20 میلیونی می دند وقتی رفتندجام می خوان باهاشون چیکار کنند

بر فرض هم که رفتن جام می رن همه بازیها رو می بازند و دست از پا درازتر برمی گردند

خیلی هنر کنند مساوی می کنند

ای بابا خیلی دارم راجع به این فوتبال حرف می زنم

لطفا موضوع اصلی این پست فراموشتون نشه

راستی تا یادم نرفته گل تیم ملی رو یه استقلالی زدا ، قابل توجه پرسپولیسیها !

بیچاره ها حالا دیگه باید بخونند : پرسپولیس قهرمان ، تو لیگ برتر بمان!

اینم یه عکس بعد از مسابقه که کره ایهایی دارن استادیوم رو تمیز می کنند

ای داد بیداد از دست این کره ایها!

نمی دونم کی می خواند مثل بقیه آدما رفتار کنند؟!؟!؟!؟!؟!

بی بهانه سلام !

سلام به همه

سلامی بلند

هنوز تمام نشده       

با لبخندی به شما نگریستن

لبخندی شاد و سرزنده

و چشمک زدن

ما دوستانی هستیم از این دست

همدیگر را میفهمیم

بی نیاز به گفتن. شنیدن

سلام بر همه . سلام بر همه ی شما

.................

سلام یه همه شما دوستان خوبم
بالاخره بعد از مدتها برگشتم
می دونم خیلی دیر کردم ولی خب دیگه نشد تو رو خدا خیلی دعوام نکنید باشه !
تازه الانشم نمی تونم قول بدم که هر روز بتونم بیام اینجا
ولی باید برمی گشتم حتما یه پستی می ذاشتم آخه خیلی دلم واسه همه تون تنگ شده بود
برم سراغ سوال این دفعه م
چون که معوملا هر روز تا حدود ساعت 3 و 4 بعد ازظهر به اینترنت دسترسی ندارم نظرات تاییدی نیستن
پس حواستونو حسابی جمع کنید!

و اما سوال این دفعه
دیدین بچه ها خیلی وقتها بی بهانه لبخندشون را به شما هدیه می کنند

    

بی بهانه !

بچه ها بی بهانه می خندند

بی بهانه گریه می کنند

بی بهانه دیگران را دوست دارند

ما چی ؟؟؟؟؟

آخرین باری که بی بهانه کاری را انجام دادین کی بوده؟

آخرین باری که بدون توقع و بدون چشم داشت کاری را برای دیگری انجام دادین کی بوده

بنویسد کی بی بهانه دیگری رو دوست داشتین ،به کسی کمک کردید ، بهش لبخند زدین و و و ....

...........................

چرا هر چی بزرگتر می شیم

بی بهانه بودن واسمون سخت تر می شه؟؟؟

دو تا متن کوتاه خوشگلم واستون می ذارم شما هم اگه مثل اینا داشتین حتما بنویسد


هیچ دلی بی بهانه نمی تپد؛

نمی دانم بهانه ها دلگیرند یا دل ها بهانه گیر ...



باران بهانه ای بود که زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی.
کاش نه کوچه انتهایی داشت و نه باران بند می امد.

من به دنبال کسی می گردم از روز نخست

در همان صبحی که انسان ها به دنیا آمدند

شانه ای لرزید، باران ها به دنیا آمدند

 

توی گلدان زمین انسان گلی دلتنگ بود

گل تبسم کرد ، گلدان ها به دنیا آمدند

 

گیسویی آشفت، اندوه غریبان تازه شد

شانه ای خم شد، پریشان ها به دنیا آمدند

 

بعد باران آمد و دنبال زلف ما دوید

بال وا کردیم،  توفان ها به دنیا آمدند

 

حسرتی خشکید، باغ فطرتی بیدار شد

حیرتی گل کرد، عرفان ها به دنیا آمدند

 

دیده وا کردیم دیدیم آسمان در چشم ماست

چشم را بستیم مژگان ها به دنیا آمدند

 

پیش تر از ما و من اویی به نام عشق بود

این و آن مردند تا " آن" ها به دنیا آمدند

 

کفر و عصیان بر مدار خشم و شهوت می تنید

با دعای عشق،  ایمان ها به دنیا آمدند

 

آدمی در غار تنهایی به دوری فکر کرد

 دور دوری  بود  دوران ها به دنیا آمدند

 

خانه ها دلتنگی حواست، پشت کوچه ها

آدمی گم شد، خیابان ها به دنیا آمدند

 

من به دنبال کسی می گردم از روز نخست

از همان صبحی که  انسان ها به دنیا آمدند

شاعر :علیرضا قزوه

 

سلام به همه دوستان خوبم

دلم حسابی واستون تنگ شده بود

فکرکنم همتون بدونید که ما مسافرت بودیم 

اول رفتیم سمت یاسوج : سی سخت و آبشار یاسوج و چله گاه رو هم سری زدیم

همه ش خوب بود یعنی طبیعت زیبایی داشت اما خب مثل همه جاهای دیگه ای که انسانها واردش می شند ،تمیز نبود

اما قشنگ بود

آرامگاه حافظ و سعدی هم رفتیم

تو شیراز یه سر رفتیم پارک آزادی شنیده بودیم که پارک خوبیه

شهربازی اونجا یه وسیله بازی داشت به اسم گردباد

من که سوار نشدم اصلا همین که چشمم بهش افتاد قلبم به طپش افتد تازه داییم واسم بلیط خریده بود و می خواست مجبورم کنه حتما سوار بشم

وای ،فکر کنم اگه سوار شده بودم حتما مرده بودم

تنها جایی که حسابی از دیدینش لذت بردم تخت جمشید بود

باید اعتراف کنم با وجود اینکه فقط خرابه هایی از اون همه ابهت و جلال باقی مونده بود اما وقتی اونجا بودم از ته دل احساس غرور می کردم

حالا همه اینا رو بی خیال

بذارید از تجربه مرگم بگم

همون اوایل سفرمون بود تو جاده های پر پیچ و خم به سمت یاسوج ،همه چیز داشت خوب پیش می رفت

که یه دفعه سر یه پیچ چرخ عقب ماشینمون رفت تو خاکی  کنترل ماشین از دست بابام خارج و شد و ....

یه دفعه دیدم ماشینمون داره وسط جاده دور خودش می چرخه

انگاری اصلا خیال وایسادن نداشت

فقط خدا بهمون رحم کرد که جایی این اتفاق افتاد که اون طرف جاده پرتگاه نبود و ماشین ما به سنگهای کنار جاده گیر کرد وگرنه الان ما رفته یودیم اون دنیا 

هیچ وقت اون لحظه رو فراموش نمی کنم

از هیچ کس هیچ صدایی در نمی اومد همه تو ماشین سکوت کرده بودند

من که فقط منتظر بودم ماشین چند تا معلق هم بزنه

جالبه وقتی هم که وایساد هیچکی از ماشین پایین نمی اومد همه مون تو شک بودیم

اصلا هیچ کس حرفم نمی زد فقط یکی دو دقیقه بعدش بود که یه دفعه خواهر کوچکم زد زیر گریه

ماشینی که از روبرومون می یومد گفت که ماشینتون پنج شش باری،دور خودش چرخید (فکر کنم اون بیشتر از ما ترسیده بود)

نمی دونم چرا اون لحظه من نترسیدم یا شاید هم اصلا فرصت ترسیدن پیدا نکردم 

فقط می دونم موبایلمو سفت گرفته بودم که از دستم نیفته

خلاصه حادثه ترسناکی بود اما مسافرت خوبی داشتیم

جای همه شما عزیزان خالی

....................

فقط یک ماه دیگه از تابستون مونده من یه عالمه کار نیمه تموم دارم

شاید منم یه مدتی وبلاگمو آپ نکنم خیلی کارا هست که باید انجام بدم

اولین کاری که باید بکنم یه فکری به حال اتاقم بکنم از وقتی از مسافرت برگشتم هیچ کدوم از وسیله هامو جمع نکم اتاقم شده عین بازار شام

البته به وبلاگای همه تون سر می زنم

پرنده ترین روز











امروز، عید فطر است و پرنده ترین روز. امروز، روز تولدی دیگر است.

برخیز، از چشمه همیشه جوشنده فطر، همه سال را رنگ زلال بزنیم!
دستانِ بی نهایت خداوند، سفره مهمانی یک ماهه را جمع می کند تا گستره ای نامتناهی را بر اشتهای انسان، عرضه دارد. تصرّف در متن فطر، امضایی است که بر کارنامه رمضانی هر عاشق زده خواهد شد. سایبان مهربانی خداوند؛ گسترده تر خواهد شد و روشنای ازلی هدایتش، تداوم خواهد داشت. این، همان بشارتی است که پیامبر فطر، به ابلاغش مبعوث شده است.

در صحیفه سجادیه نیز دعایى از امام سجاد(ع) به مناسبت وداع ماه مبارک رمضان و استقبال عید سعید فطر وارد شده است

پروردگارا! بر محمد و آل محمد درود فرست و مصیبت ما را در این ماه جبران کن و روز فطر را بر ما عیدى مبارک و خجسته بگردان و آن را از بهترین روزهایى قرار ده که بر ما گذشته است که در این روز بیشتر ما را مورد عفو قرار دهى و گناهانمان را بشوئى و خداوندا بر ما ببخشایى آنچه در پنهان و آشکارا گناه گردانیم ... خداوندا! در این روز عید فطرمان که براى مؤمنان روز عید و خوشحالى و براى مسلمانان روز اجتماع و گردهمائى قرار دادى از هر گناهى که مرتکب شده‏ایم و هر کار بدى که کرده‏ایم و هر نیت ناشایسته‏اى که در ضمیرمان نقش بسته است‏به سوى تو باز مى‏گردیم و توبه مى‏کنیم، توبه‏اى که در آن بازگشت‏به گناه هرگز نباشد و بازگشتى که در آن هرگز روى آوردن به معصیت نباشد. بارالها! این عید را بر تمام مؤمنان مبارک گردان و در این روز، ما را توفیق بازگشت‏به سویت و توبه از گناهان عطا فرما

...................

می دونم یه کمی زوده تبریک می گم اما ظاهرا قراره ما فردا صبح بریم مسافرت :یاسوج و شیراز

واسه همین زود اقدام کردم

بازم این عید عزیز رو به شما دوستای خوبم تبریک می گم


عمر خود را محاسبه کنیم!

روزی از روزها، هنگامی که اسکندر مقدونی در یکی از شهرهای ایران از گورستانی عبور می کرد از دیدن نوشته های روی سنگ قبرها به شدت متعجب شد.


پیرمردی را که آنجا بود مخاطب قرار داد و پرسید: "چرا در شهر شما همه مردم در سنین کودکی یا نوجوانی می میرند؟" و در همان حال به سنگ قبرها اشاره کرد که روی آنها نام فرد درگذشته و مدت زندگی او نقش بسته و همه عددها بین یک تا ده بود.

پیرمرد سری تکان داد و گفت: "رسم ما این است که به جای عمر طبیعی افراد، میزانی را که شخص در عمرش گناه نکرده به عنوان عمر واقعی و ارزشمند او حساب می کنیم. هر کسی در آخر عمرش، روزهایی را که مرتکب گناه نشده می شمرد و حساب می کند که چند سال می شود.

اگر بطور مثال جمع همه روزهای بدون گناه دو سال شود، ما روی سنگ قبر او می نویسیم مدت زندگی دو سال."

اسکندر در اندیشه فرو رفت و از پیرمرد سئوال کرد: "اگر اسکندر در شهر شما بمیرد، روی سنگ قبر او چه خواهید نوشت؟"

آن مرد روشن ضمیر پاسخ داد روی سنگ قبر او می نویسیم: «اسکندر، مردی که هرگز زاده نشد

راستی فکر می‌کنید؛ اگر چنین قانونی رعایت شود، روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟ لحظاتی فکرکنیم... بعد عمر خود را محاسبه کنیم!


پ.ن. سلام به همه دوستان عزیزم

امیدوارم حال همه تون خوب باشه و تونسته باشین شب قدرها ی خوبی رو پشت سر بزارین

من که این دو شب آخر از رادیو هم دعای جوشن کبیر گوش می کردم دعای رادیو از حرم حضرت معصومه علیها السلام پخش می شد فقط خدا می دونه که چقدر دلم این دو شب هوای حرم بانو را کرده بود

یکی از دعاهام این بود که سال دیگه شب قدر حرم بانو باشم

پ.ن. دیروز تو آذربایجان شرقی زلزله اومده وقتی این خبر رو شنیدم نمیدونستم باید چیکار کنم آخه مهتاب هم اهل اذربایجانه

تا اینکه دیدم سارا تو وبلاگ نوشته حالش خوبه

خب خدا رو شکر فقط امیدوارم مهتاب مارو از حال خودش بیخبر نزاره


قطعه اي از بهشت


اينجا کوفه است ، با آسماني که در قرق بال کلاغان است . با آسماني که رويش بال هيچ کبوتري را تجربه نکرده است 

 

کوفه ، با سواراني منحني و اسباني که نهايت دويدنهايشان طويله است.

 

 کوفه ، با مردمي که دستهاي ناتني شان از شانه هايي که جز تا شب و درشب نرفته اند معلق اند.

 

کوفه ، کوچه کوچه نامرد، ناجوانمرد مي پروراند. کوچه کوچه کج بين و کج آيين است .

کوچه کوچه دراز دستي و کوته زباني است.

 

کوفه ، شهري که صداي نارس مردانش ريشه در زمستان دارد ، مردمي که براي دوست

داشتن هم دليل مي جويند .مردمي که شمشيرهاي عريانشان حناي خون دارد.

 

شهري که چون کشتزاري عريان در آفتاب لم داده ، چون مترسکي در مسير باد و دهاني

خالي از فرياد است که ايمان گمشده اش را گريه مي کند.

 

مردمي با زباني پير و حرصي جوان. مردمي با صدايي و نگاهي که جز نوک کفشهايشان را نديده است.

 

در اين شهر ، مردي از روشن ترين افق تاريخ ، بر مانانه ترين نقطه جغرافيا آواز سبز مي خواند و برادري مردم را به يادشان مي آورد.

 

با کلماتي از جنس خورشيد، با صدايي گرم و لبهايي تابان که خدايان سرگردان عرب در قدمش مي دوند و با دستهايش به سجده مي افتند.

 

حالا شب از نيمه گذشته است . صبح آمدنش را جشن مي گيرد و هزار ستاره که در شب دويده اند در پاي خورشيد مي افتند.

 

مردي ، فرامردي که جهان ظلم را زلزله اي شده بود براي تولدي ديگر و ملاقاتي خونين با خواب خداحافظي مي کند.

 

حالا کوچه از او پر شده است ، حالا تنهايي شب پرپر مي شود با قدمهايي که روزي بر شانه هايي از جنس بهشت که وحي بر آنها باريده بود ، بالا رفت ، تا محراب عاشق ترينش را در آغوش بگيرد.

 

مردي که بهشت در پيراهنش زنداني است و عشق در قدمش مي دود ، مردي که فريادش را زيسته بود و نمازهاي يوميه وامدارش بودند ، مي خواهد رفتن را، تولدي ديگر را زندگي کند.

 

 ناگهان مردي از نژاد عريان عربده ، مردي که جز در انحناي شمشير و سايه مرگ نزيسته بود ،

 

مردي که تاريخ افتخار لعنت کردنش را لبخند مي زند ، ماه ترين پيشاني عالم را چون

سيبي ميان قبايل هزار قبله عرب تقسيم مي کند تا خدا سوگوار شود.

 

ناگهان بغض يتيمان کوفه آسمان را به گريه مي کشاند، پيران در سوگ آفتابي ترين خورشيد آرامششان را در مسير طوفان گم مي کنند و زنان با مويه اي ابدي آه مي شوند.

 

علي جان ! ياد و نام تو باراني است که از چشمهاي حوا مي بارد، کسي که از بهشت بيرون آمد تا تو را متولد کند.

 

تو قطعه اي از بهشت در زمين بودي که شبي قطبي آن را از ما دريغ داشت و ما در سوگت دريا دريا گريسته ايم تا آنجا که دل ما سرچشمه تمام رودهاي خروشان است.

منبع

ستاره‏ باران در رمضان


ای فرزند حماسه و رأفت! تو آن بهاری که دستان خونریز خزان را یارای به خاک ریختنت نیست. جاودانه ‏ای؛ آن گونه که عشق‏خواهی تنید؛ آن‏چنان که باران، رگ‏های خاک را.
ایمان داریم که طلوع مبارکت را هرگز غروبی نیست.
ای حسن بی‏نهایت!
از بازوان حیدری علی علیه ‏السلام ، تا لبخندهای معطر فاطمه علیهاالسلام نور ابدی توست که کوچه‏ های جانمان را روشن کرده است.
آسمان در آسمان، سپید پرواز توست که این‏چنین، قفس ستیزمان کرده است.
ای حسن بی‏نهایت! طراوت پندارت را با کدام گلستان بگوییم که شکفته نشود؟
وقار نگاهت را با کدام کوه بگوییم که سر به تعظیم، خم نکند؟!
تو از گفت‏گوی مهتاب آمده ‏ای؛ با کلامی که خورشید می‏پاشد. در معطر صدایت، نفس تازه می‏کنیم و آینه‏ های حضورت را به استقبال، شکوفه می‏پاشیم.
معصومه داوودآبادی

........................

سلام به همه دوستان عزیزم 

عیدتون مبارک

امروز واستون یه فایل صوتی گذاشتم که دیشب از رادیو شنیدم

در واقع از اول ماه رمضان بعد از اذان صبح این سری سخنرانی ها را داره حالا من سخنرانی دیشب (امروز صبح ) را می زام تو وبلاگ 

اگه خدا بخواد بقیشم رو هم می ذارم واسه دانلود

حجمش حدود 4 مگا بایته و زمانش هم 34 دقیقه است

اگه تونستید و دوست داشتید دانلود کنید 

موضوعشم در مورد نقش خانمای محترم در جامعه ست

سخنرانی

چهاردهمین روز

از چهاردهمین روز می توان صفحه ها سیاه کرد

آسمان امروز آبی تر شده ، رنگ عشق به خود گرفته و به انتظار نشسته پروازی دیگر را

امروز زمین بی تابی می کند

می داند که دوباره قرار است کرب و بلایی دیگر به خود ببیند

می داند که باید باز هم غرق خون شود

امروز نوبت جامانده های عشق است

امروز نوبت توست مختار

امروز تیرهای تزویر نشانه گرفته اند تنهایی عاشقان  علی را

و جهالت ،زخم ها خواهد زد بر استواری یاران آسمان

اما تو باید راه ناتمامت را تمام کنی ای جامانده عشق کرب و بلا

نگاه کن!

نگاه کن محراب عاشقان را

 آسمان تو را فریاد می زند

هنگامه ظهر ،همه آسمان خم خواهد شد و تو را تا دوردست عاشقی  با خود خواهد برد

پس پرواز کن

پرواز کن تا زمین باز هم اشک خون بریزد از تنهایی خود

پرواز کن و تاریخ را در غربت لحظه های دردناکش به آیندگان واگذار

پرواز کن منتقم کرار

پرواز...


به یاد آخرین شب
مختار
: لا حَولَ ولا قُوّةَ إلاّ باللّه ؛ دنیا با همه ی عظمت و زیباییش روزی خواهد مرد و خورشید

و ستارگان با همه فروغشان تاریک خواهند شد ، کوه ها با تمام بلندا و غرورشان فرو خواهند ریخت و آبی دریاها کدر شده آبشان به جوشش در خواهد آمد و سبزی جنگلها به سرخی خواهد گرایید چونان آهن گداخته در کوره ،

 در چونان هنگامه ای آدمی مورچه ای را ماند که آب در خانه اش افتاده و او آسیمه سر در پی مامنی می دود می دود می دود و کجاست جنت الماوا ؟

پلی را بین خود و بهشت خدایش مانع می بیند

و این پل … , و این پل گاه پهن است و گاه باریک ، گاه صاف است و گاه پیچاپیچ ،  گاه تیز و گاه لغزان ،

اعمال ما در این دنیا کم و کیف ما آن را معین می کند ؛ برای حکام جور چونان تار مو باریک است و لغزان و لغزان و لرزان .
آن روز تمام اعضاء و جوارح ما بر عدالت یا بی عدالتی ما شهادت خواهند داد و هیچ عملی ، هیچ عملی هولناک تر از بی عدالتی نیست . شما مدتی زمام امور خویش را به مختار ابو عبید ثقفی سپردید و خواستید که میانتان به عدالت حکومت کند تا آنجا که در توانم بود به طلب حقتان کوشیدم و با آفتهای عدالت خواهی جنگیدم ،

من هرچه که بودم و هرچه که هستم خدایم بهتر می داند

بد خواهان کذابم می نامند وستمکاران دنیا دوست و قدرت طلبم می خوانند

 اویی که مبرا از خطا و گناه است ولی و وصی خداست ،

کتمان نمی کنم که در مسیر قیام گاه پایم لغزیده و گاه دست و زبانم خطا کرده اند گوشهایم گاه نشنیده اند ، چشمهایم گاه ندیده اند

 از خدا می خواهم که مرا ببخشد و خدا ارحم الراحمین است ؛

امروز می خواهم به مصاف تزویر بروم که بدترین آفت دین است ،

 تزویر با لباس دیانت و تقوی به میدان می آید

تزویر سکه ای دوروست که بر یک رویش نام خدا و بر روی دیگرش نقش ابلیس است

عوام خدایش را می بینند و اهل معرفت ابلیسش

و چه خون دلها خورد علی از دست این جماعت سر به سجود آیه خوان و به ظاهرمتدین

یا ایها الذین آمَنو آمِنو

با خدا بگو

 

به ما بیاموز که حرمت این ماه را بزرگ بشماریم

خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و به ما بیاموز که چگونه فضیلت این ماه را بشناسیم و حرمتش را بزرگ بشماریم و از آنچه ما را منع فرموده‌ای؛ خودداری کنیم، و یاری کن تا با نگه داشتن اعضا و جوارح خود از گناه و به کار گماشتن آنها در آنچه سبب خشنودی توست، روزهای آن را روزه بداریم؛ آن سان که به سخنان بیهوده گوش نسپاریم، و چشم خود را به سوی بازیچه‌ها ندوانیم، و به حرام‌ها دست نگشاییم، و به سوی ناشایسته‌ها قدم بر نداریم، و شکم‌هایمان جز آنچه تو حلال کرده‌ای در خود جمع نکند، و زبان‌مان جز آنچه تو فرموده‌ای نگوید، و جز در آنچه ما را به ثواب تو نزدیک می‌سازد، خود را به زحمت نیندازیم و جز آن کار که ما را از مجازات تو حفظ می‌کند به کار دیگر نپردازیم.

آن گاه به لطف خود، همه‌ این اعمال را از ریای ریاکاران و آوازه‌ جویی آوازه‌جویان پیراسته کن، تا کسی را در عبادت خود با تو شریک نگیریم و جز تو منظور و مرادی نجوییم.

خدایا، من از تو می‌خواهم که به حق این ماه، و به حق هر فرشته‌ای که او را مقرب خود ساخته‌ای، و هر پیامبری که او را به رسالت فرستاده‌ای، و هر بنده‌ی صالحی که برگزیده‌ای و او از آغاز تا انجام این ماه در عبادتت کوشیده است، بر محمد و خاندانش درود فرستی و ما را شایسته‌ آن کرامت کنی که به دوستان خود وعده فرموده‌ای، و از آنچه برای بندگان کوشا در اطاعت خود قرار داده‌ای، برخوردارمان سازی، و به رحمت خود ما را در صف آنانی درآوری که بالاترین مرتبه‌های بهشت را سزاوارند.

ما را جزو بهترین کسانی قرار ده که با این ماه به سرآورده اند

خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و چنان کن که ما از کج‌روی در مساله توحید تو، و کوتاهی در بزرگداشت تو، و شک در دین تو، و گم کردن راه تو، و غفلت از حرمتگزاری تو، و فریب خوردن از دشمن تو، شیطان رانده شده، برکنار مانیم.

خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و هرگاه در هر یک از شب‌های این ماه بخشایش تو جمعی از بندگانت را از بند عذاب رهایی بخشد و گذشت تو ایشان را ببخشاید، ما را از جمله این بندگان قرار ده و در شمار بهترین کسانی درآور که با این ماه به سر برده‌اند و با آن همراهی کرده‌اند.

با ناپدید شدن این ماه گناهان ما را محو کن

خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و چون هلال این ماه ناپدید شود، گناهان ما را نیز محو نما، و چون روزهای آن به پایان رسد، آلودگی‌های ما را نیز از میان بردار، تا در حالی آن را پشت سر گذاریم که تو ما را از هر خطا پیراسته‌ای و از هر گناه پاکیزه ساخته‌ای.
خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و اگر در این ماه میانه‌روی پیشه نکرده‌ایم، ما را به راه میانه آور، و اگر از راه راست منحرف شده ایم؛ به راه راستمان بدار، و اگر دشمن تو، شیطان، ما را احاطه کرده است، از چنگ او رهایی‌مان بخش.

لحظه های این ماه را با طاعت ما بیارای

خدایا، این ماه را با عبادت ما آکنده ساز، و لحظه‌هایش را با طاعت ما بیارای، و ما را یاری کن که روزهایش را روزه بداریم و شب‌هایش را با نماز و نیاز و فروتنی و اظهار خاکساری در برابر تو به صبح آوریم، تا هیچ روز آن بر غفلت ما، و هیچ شب آن بر کوتاهی ما گواه نباشد.
خدایا، ما را در ماه‌ها و روزهای دیگر و تا زنده‌ایم، این چنین قرار ده و از آن بندگان شایسته‌ خود گردان که بهشت را به میراث می‌برند و در آن جاودانه می‌مانند؛ آنان که آنچه باید در راه خدا بدهند، می‌دهند و در حالی به سوی پروردگارشان باز می‌گردند که دل‌هایشان هراسان است؛ ‌آنان که در کارهای نیک شتاب می‌ورزند و هم ایشان در آنها بر یکدیگر سبقت می‌گیرند.

خدایا، در هر وقت و در هر زمان و در هر حال، بر محمد و خاندانش درود فرست، به شمار درودهایی که بر دیگران فرستاده‌ای، و چندین برابر همه‌ آنها؛ چندان که جز تو کسی آنها را شماره نتواند کرد، زیرا تو هر چه خواهی همان کنی.

 

بخشی از دعای چهل و چهارم صحیفه سجادیه

 

خسرو خوبان

من روح بزرگ را مختص جهان غیر مادی نمی دانم . روح بزرگ می تواند از آن انسانهایی باشد که وجودشان ، نگاهشان و کلامشان برای ما معما است و رمز آلود . حالا اگر همراه با عطر و طعم خوش و خوب هم باشد که دیگر هیچ . در روزگار ما که بیشتر انسانها ماشینی و به مانند قالبهای یکسان از روی هم کپی شده اند و در گروههای چند تایی فکری و اعتقادی زندگی می کنند حرف و نگاه نو شنیدن و دیدن غنیمت است . او روح بلند و بزرگی داشت . و این نه صرفا ربطی به نقشهایی که بازی می کرد داشت و نه دیالوگهای زیبایی که میگفت . لحن و نگاه او (خصوصا نگاه او) ، آن برق جاودانه که باعث می شد کلامش در نهانی ترین جای جان حک شود او را متفاوت می ساخت . جاودان بود، نه فقط به خاطر تکنیک زیبای بازیگری ، بخاطر صداقتش در بیان کلمات . اگر در نقش دزد بود کاری می کرد باور کنیم که به هزار و یک دلیل باید اینجا باشد و اگر پشیمان میشد باز کاری می کرد که باور کنیم باید در همین نقطه پشیمان می شد . این هم فقط مربوط به قدرت نگارنده فیلمنامه یا کارگردانی نبود . جان او بود که جان می داد به نقش . خسرو خوبان فیلم هامون ، مراد بیک دزد قافله روزی روزگاری و رضا صباحی سریال خانه سبز فقط یکسری دیالوگ و تکنیک نبود . او روحش را ، به واقع روحش را در نقشهایش می دمید . چشمانش به وسعت تمام لحظات و تمام فریم های زندگی پرسوناژ بود . انگار در همین مدت کم یعنی از زمان دیدن فیلمنامه تا بازی کردن آن ، همه زندگی پرسوناژ را از لحظه تولد تا مرگ به یکباره متولد شده بود و زندگی کرده بود و مرده بود . و با برق نگاهش و صدایی که ظاهرا فقط از حنجره بود ولی نبود …گویا از تمامی اعماق روحمان به گوش میرسید این را انتقال میداد که میدانم و میخواهم تو هم بدانی آن چه را که میدانم. روح بعضی از تنشان بزرگتر است و در آن نمی گنجد . قفس تن و ابزاری که برای اظهار درونیات زیبای خود دارند اندک است برای آنها . خسرو با همین ابزار کم توانسته بود وسعت بزرگی روحش را و قلبش را به ما انتقال دهد ولی با رمز . حالا ولی روحش در جان تک تک ما نشسته و با دیدن آن دو چشم براق و نی نی های صادق به یاد او می افتیم… به قول آن پیرمرد رفتگر در فیلم هامون :

ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن

 

(این متن رو از وبلاگ ف.ی پیدا کردم چون ممکنه وبلاگ منم ببندند مجبور شدم اصل لینک رو نذارم

ولی بدونین از خودم نیست)


خودم نتونستم چیزی در مورد خسرو شکیبایی بنویسم

اونقدر نمی شناسمش که بخوام شخصیتش را توصیف کنم شناخت من از عمو خسروی سینمای ایران در حد حمید هامون و پری و کیمیا و سرزمین خورشید و روزی روزگاری و خانه سبز و اتوبوس شبه

و حالاست که با خودم می گم ای کاش همه فیلمهاشو دیده بودم

 

اتوبوس شب

تا حالا فک می کردم جواب یه زن تنها رو کی می ده ،حالا  فک می کنم جواب بچشو کی می ده

 حمید هامون: آقای رئیس، این خانوم ، این آقا و فک و فامیلاشون دست به دست هم دادن که منو نابود کنن. پاسبان گذاشته سر محل که منو دستگیر کنه... انگار من جنایت کرده ام. حالا هم باید نفقه شو بدم ... هم خونه رو بدم ، هم مهریه رو بدم ... هم بچه مو بدم ، هم شرفمو بدم . چرا؟ چرا؟ من نمی تونم طلاق بدم؟ من نمی تونم . این زن ، این زن سهم منه، حق منه، عشق منه ... من طلاق نمی دم... 

...کجا داره میره؟ دِ آخه به چی رسیدن؟ مثه یه مشت سوسک و مورچه دارن تو مرداب تکنیک دست و پا می زنند .همش هم به خاطر این شکم صاب مرده است،راحت لم دادن. معنویت چی شد بدبخت؟ به سر عشق چی اومد؟ 

رضا ببین دلخوری، باش. عصبانی هستی، باش. قهری، باش . هر چی می خوای باشی باش
ولی حق نداری با من حرف نزنی . فــَمیــدی ؟

رضا : چه معنی داره تو این دنیا کسی با کسی قهر باشه
چه معنی داره تو این دنیا کسی تنها باشه
چه معنی داره تو این دنیا آدم ها یک روز بیان و یک روز برن
چه معنی داره تو این دنیا دل بعضی ها اینقدر تنگ باشه
اصلا چه معنی داره تو این دنیا دل بعضی ها از سنگ باشه

من اعتراض دارم به رنگ سرخ که سوزاننده هست ، به زرد که رنگ جداییه و هر رنگی که رنگ روح زندگی نیست، چون رنگ روح زندگی سبزه ،فقط سبز

سبز و همیشه سبز

 

"... هنوز مدتی نگذشته همه خواهیم فهمید که وقتی می‌نویسیم یا فیلم می‌سازیم، وقتی به خلق یا بازی‌ای که خسرو را می‌خواهد می‌رسیم، با حسرت خواهیم گفت جای خسرو شکیبایی خالی است. و اگر عاقل باشیم به خود خواهیم گفت: «نه! این نقش را به کسی دیگر نمی‌توان داد» و آن وقت نقش را عوض خواهیم کرد" (بیژن بیرنگ)

 

 

آروم آروم ....

دیروز رفتیم واسه ثبت نام خواهرم

تو تلویزیون زیاد می گند که موقع ثبت نام هیچ پولی نباید از والدین گرفته شود اما .....

ما ظاهرا این حرف مسئولین هم مثل بقیه حرفهاشون فقط حرفه

و هیچ وقت قرار نیست در عمل به صورت قانون در بیاد

جالبه همین چند وقت پیش بود که اخبار بیست و سی (اخباری که کاملا مشخصه چه سمت و سویی داره)

با یکی از مسئولین در همین رابطه صحبت می کرد طرف خیلی محکم و جدی گفت امسال موقع ثبت نام دانش آموزان تخلف زیادی نداشتیم و پولی از والدین گرفته نشده

فقط چند مورد بوده که پولهاشون به خانواده ها پس داده شده

یعنی اگه اون موقع دستم به این آدم مهم می رسید می دونستم با هاش چکار کنیم

حالا قبلتر پول می گرفتند به اسم کمک به مدرسه اما تازگیا آموزش و پرورش واسه خودش قانون جدیدی وضع کرده که مدارس دولتی را تبدیل کنه به مدارس هیئت امنایی

بعدش همین اسم رو بهونه می کنند و مسئولین مدارس می گن مدرسه به صورت هیئت امنایی اداره می شه و با مدارس دولتی فرق داره شما باید دقیقا اینقدر پول موقع ثبت نام بدید وگرنه اسم بچتونو نمی نویسیم

دیروز یه مردی اومده واسه ثبت نام دخترش ،بنده خدا اصلا نمی تونست درست حرف بزنه ،بدنش لرزه هم که داشت ،به مدیر گفت من بازنشته ام ،ندارم ،نمی تونم بدم ،مدیر محترم بدون اینکه خمی به ابرو بیاره ،گفت :اشکال نداره پدر جان ،واست قسط بندی می کنم !!!(لطف حضرت عالی کم نشه جناب مدیر)

اگه همین طور پیش می ره آروم آروم همه مدارس دولتی ما تبدیل می شه به این نوع مدارس و به همین بهونه از همه پول می گیرن

این آروم آروم اتفاق افتادنا تو کشور ما کم نیست

آقاجونم همیشه می گه اول انقلاب گفتند یه انقلاب مردمی کردیم و قراره عدالت برقرار بشه و فاصله طبقاتی نباشه و از همه جالبتر گاز و برق و نفت مفتی می دیم به مردم

(حالا اون قسمت آخرش از همش خنده دارتره )

الان که سی و سه سال می گذره هیچ کدوم اینا اتفاق نیفتاده که هیچی آروم آروم خیلی اتفاقات دیگه کاملا برعکس  افتاده 

آروم آروم هزینه ها می ره بالا ،آروم آروم پول بنزین و سوخت می ره بالا ،آروم آروم ...

دلمون خوشه یارانه بهمون می دند ،که اونم باید بدیم واسه همون آب و برقی که قرار بود مفتی باشه

آروم آروم سیصد میلیارد تومان یه دفعه هاپولی می شه

همین چند وقته یه کارشناسی حرف جالبی زد

گفت مسئولین نشستند دادگاه تشکیل دادن ببینند این سیصد میلیارد چی شده

غافل از اینکه همون موقع داره قراردادها ی میلیاردی تو همین فوتبال ما امضا می شه باشگاههایی قراد میلیاردی با سرمربی هاشون امضا می کنند که هنوز زیر نظر دولت فعالیت می کنند و به عبارتی از بیت المال بر می دارن و خرج خودشون می کنند (دیگه حالا قرارد بازیکنا رو بذار و برو)مربی می یارن یه نیم فصل هم طرف مربی نیست بعدش ول می کنه می ره تازه کل حق و حقوقشم بهش می دند

خب اگه اسم این فساد مالی نیست پس چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

داشتم در مورد ثبت نام مدارس می نوشتم

اینکه تا چند سال دیگه از همه بدون استثناء پول ثبت نام می گیرن(حالا ای کاش یه ذره به کیفیت آموزششون اضافه می شد ،پروزش رو هم که اصلا بهش فکر نکنید، تازه امسال یه سال ششم چسبوندن به دوره ابتدایی

این یعنی برگشت به عصر پدر بزرگا و مادربزرگامون ،یعنی رفتن به همون چندین سال قبل که عدالت نبود ،فاصله طبقاتی بود و فقط اونایی می رفتند به مدرسه که وضع مالی خوبی داشتند

خود اخبار هم اعلام کرد که فقط ده درصد مردم ایران دارای مکنت مالی هستند این یعنی تا چند سال دیگه فقط ده درصد می تونند با سواد بشند

............................

پ.ن. دیشب دو تا مهمون داشتیم ، یکیشون یه حرفی به من زد داغونم کرد ،نابودم کرد،مثلا بزرگتر فامیلم هست و باید سنجیده حرف بزنه اما فقط دنبال اینه که ببینه کی چی کار کرد ،کی چه حرفی زد که بعدا علیه ش استفاده کنه یا حداقل یه سوژه داشته باشه واسه حرف زدن بین بقیه خانمای فامیل

من نمی دونم این بزرگترا تا کی می خوان تو عصر هجر زندگی کنند!!!!!

پ.ن. می بینی تو رو خدا کار ما به پ.ن. کشید،قبل از اینکه این پست رو بذارم یه بک آپ گرفتم از وبلاگم تا ببینم چی میشه

گرچه فکر نمی کنم خیلی هم چرت و پرت گفته باشم

یه فیلم ......

درست یادم نیست از کجا شروع شد

فط می دونم تو یه شرکتی که کارش نوشتن برنامه کامپیوتری واسه شرکتهای بزرگ بود استخدام شد

ظاهرا همه چیز خوب پیش می رفت که متوجه شدیم یکی از برنامه ها ایراد داره

سعی کردیم درستش کنیم اما نمی شد

انگاری خود اون برنامه نمیی خواست که درست بشه نمیدونم چه طوری به این نتیجه رسیدیم ولی بالاخره فهمیدیم که این خود برنامه ست که خرابکاری می کنه آره ما با یه برنامه هوشمند طرف بودیم

برنامه ی که خودمون درستش کرده بودیم

و حالا همه گروه تو اون شرکت که برنامه روی سیستماش نصب شده بود گیر افتاده بودن

یه گروه کوچیک سه نفره

نشسته بودیم پشت  کامپیوترا ، دیگه داشتیم به نابودی اون برنامه نزدیک می شدیم که ...

همه چیز اینقدر سریع اتفاق افتاد که اصلا نفهمیدم چی شد فقط  دیگه  همکارم زنده نبود ظاهرا یه جرقه و یه برخورد و...

بذارید وارد جزئیات نشم (این قسمت به دلیل خشونت زیاد حذف شد)

حالا دیگه ما دو تا مونده بودیم

و دوربینایی که بوسیله اون برنامه، ما را نگاه می کردند سعی کردیم از ازپله ها فرار کنیم اما تو یه اتاق عجیب گیر افتادیم و یه سری ربات که نمی دونم از کجا اومده بودن دورمون حلقه زندن

آخرین چیزی که یادمه اسلحه ای لیزری بود که دستم گرفته بودم و به طرف اون رباتا شلیک می کردم در واقع این آخرین تلاشهام بود واسه زنده بودن

که یه دفعه ...........................

از خواب پریدم

نمیدونم چرا ولی همینجوری دلم می خواد بخندم

یکی نیست به من بگه آخه دختر اینم خواب بود تو دیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تازه این یه نومنه شه

خب حالا نوبت شماست یکی از خوابهاتون که یادتونه واسم تعریف کنید

واسه اینکه فیلم ، اِ نه ببخشید خوابم پیام اخلاقی هم داشته باشه  ،بعد از اینکه خوابتون رو تعریف کردید بنویسید که به تعبیر خواب اعتقاد دارید ؟؟؟

اصلا تا حالا تعبیر خوابهاتون درست از اب در بیاد  و به واقعیت تبدیل بشه؟؟؟

یه نفس راحت ...

سلام

آخِیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش

راحت شدم از دست این امتحانا

بالاخره تموم شد

البته با کلی بدبختی

بخصوص سر این دو تا امتحان آخری حسابی بیچاره شدم

همیشه با خودم می گم خوندن امتحاناتو نذار واسه روزای آخر

اما این یکی ....

دو تا امتحان با هم !

یکیشو خوندم و دومی را گذاشتم واسه آخر هفته

حسابی هم برنامه ریزی کرده بودم ...

...که چشمتون روز بد نبینه

درست روز پنج شنبه به دلایلی مجبور شدیم واسه خونمون بنّا بیاریم

تا عصری دستمون به خونه بند بود 

خب این از پنج شنبه نصف و نیمه که با بیچارگی تموم شد

صبح روز جمعه چشممون رو باز نکرده بودیم خبر بهمون رسید که داییم بیمارستان بستری شده

دیگه اصلا نمی تونستم تمرکز کنم که درس بخونم

 خلاصه سرتونو درد نیارم ما که با این برنامه ریزی شاهکارمون یک امتحان شاهکاری هم داریم و تمام.

الانم اومدم تو یه کافی نت نزدیک خونمون و دارم این پست را می ذارم چون مطمئنم تو خونه کامپیوتر دربست در اختیار خواهر محترمه ست واسه امر مهم بازی کامپیوتری!

..........................

اتفاقات این دو روز باعث شدتصمیم بگیرم یه پست در مورد برنامه ریزی بذارم 

یه جورایی موضوع آزاده

بعنی هر چی دلت می خواد درمورد برنامه ریزی بنویس

می تونی از روشای خودت بنویس واسه انجام این امر خطیر

از شکستا و پیروزیهای برنامه ریزیهات بنویسی

و اینکه بنویسی حالا که به نوعی تعطیلات تابستان شروع شده (البته بیشتر واسه دانش آموزان وگرنه افراد شاغل که تعطیلات ندارن) برنامه ریزیت واسه این سه ماهه چیه ؟ چه کارایی می خوای انجام بدی ؟؟؟

خلاصه هر چی دوست داری بنویس.


اگر ندانید به کجا می روید ، هر راهی شما را با خود خواهد برد.

توماس کارلایل


چشم انتظار باران









ای صاحب دقیقه‏های انتظار، نمی‏دانم این چندمین جمعه است که از آغاز آشنایی ما می‏گذرد؛ تا یادم می‏آید، چشم انتظار تو بوده‏ام.

مولای من! تو در قله‏ای و من در دامنه ـ وقتی قله‏ها سلام خود را با جریانِ رود به دامنه می‏ریزند، چشم انتظار پیامی ـ علامتی از سوی تواَم تا کوزه تشنگی خود را از خنکای لطیف دیدارت پر کنم؛ گرچه حادثه بزرگ دیدار تو، در عمر من نگنجد. به شوق تو، پیش از قیامت از خاک برخواهم خاست.
مژده وصل تو کو کز سرجان برخیزم     طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی     پیش‏تر زانکه چو گردی ز میان برخیزم

رزیتا نعمتی


تلقین

سلام

بالاخره امروز( البته بهتره بگم دیروز) امتحانات پشت سر هم من تموم شد و می تونم یه نفس راحت بکشم [رضایت]

ولی خب وقتی یاد شنبه هفدهم می افتم که دو تا امتحان تو یه روز دارم اعصابم خورد می شه خدا به دادم برسه  [ناراحت]

حالا بریم سراغ مطلب امروز

شما فیلم تلقینو دیدین؟

تو فیلم یه گروه بودن که با رفتن تو ذهن آدمای دیگه سعی می کردند با تغییر ناخودآگاه اونا افکارشونو در جهان واقعی تغییر بدن

حالا نوبت شماست

اگه این قدرت تلقین رو داشتی

افکار چه کسانی را عوض می کردی ؟؟؟

چرا این کار رو می کردی؟؟؟

فکر جدیدی هم که میذاشتی به جای فکر قبلیش بنویس